تبليغاتX
من گلم تو منگلی با هم میشیم گلمنگلی - Adam & Hava
 
من گلم تو منگلی با هم میشیم گلمنگلی
 
 
وجود حر گونه قلت عملاعی در این وبلاگ یک عمر آدی مهثوب میشود
 

21

رازه آدم و حوا :

 حوا در باغ عدن قدم میزد که مار به او نزدیک شد و گفت:

«این سیب را بخور.»

حوا درسش را از خداوند آموخته بود. پس امتناع کرد.

مار اصرار کرد:

« این سیب را بخور تا برای شوهرت زیباتر بشوی»

حوا پاسخ داد:

« نیازی ندارم. او که جز من کسی را ندارد.»

مار خندید:« البته که دارد!»

حوا باور نمی کرد.

مار او را به بالای یک تپه برد. به کنار چاهی! سپس گفت:

« معشوقه آدم آن پائین است. آدم او را آنجا مخفی کرده است. نگاه کن.»

حوا به درون چاه نگریست و بازتاب تصویر زن زیبایی را در آب دید و سپس سیبی را که مار به او پیشنهاد کرده بود خورد.  21

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 21:35  توسط 21  | 
 
  بالا