تبليغاتX
من گلم تو منگلی با هم میشیم گلمنگلی
 
من گلم تو منگلی با هم میشیم گلمنگلی
 
 
وجود حر گونه قلت عملاعی در این وبلاگ یک عمر آدی مهثوب میشود
 
سلام.خوبین بچه ها؟

کم پیدا شدم آره؟ نمیدونین چقدر بده که آدم نتونه بیاد به وبلاگش سر بزنه.اینقدر دلم تنگیده بود واستون

حالا از درس و مدرسه که بگذریم اینترنتی که همیشه باهاش میومدم منفجر شده دیگه وصل نمیشه.نمیتونم هر روز پا شم برم کارت بخرم..

خلاصه دعا کنید درست شه

سر فرصت یه آپ مشتی میزنم که کیف کنید

یادتون نره قربونم برید

بای بای

فکر کنم ۲۱ هم درگیر درساشه.

من نیستم شما نخوابونید وبلاگوهااا !چقدر گلید شما

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 16:11  توسط Sepideh  | 

سلـــــــــــام چطورین؟

اصلا حسش نبود آپ کنم.هم حسش نبود هم وقتشو نداشتم.میدونین که...دلیل چرخش زمین نیست جاذبه سپیده ست که زمینو میچرخونه جالبه..!

نه خدایی درس و امتحان زیاد داشتم.

سه چهار روز پیش هم یه اتفاق ناگوار هم افتاد.قرار گذاشته بودیم پنجشنبه با یکی ار دوستام عصر بریم پارک اسکیتامون هم ببریم ..یه روز قبلش بعد از ظهر جوگیر شدم پوشیدم اسکیتامو یکم تو حیاط ژانگولر بازی در بیارم یه سنگ گیر کرد تو چرخاش افتادم بند اسکیتم پاره شد .آخه این همه جا این سنگه باید اینجا افتاده باشه؟میخواستم گریه کنم .. اما خوب بابا گفت کفاش میتونه درستش کنه.

همین الان از خواب پا شدم .هنوز تو رخت خواب بودم تصمیم گرفتم آپ کنم.ساعت شیشه..  سرم شدید درد میکنه.

امروز تو مدرسه شانسم واقعا افتضاح بود.هر کی رسید بهم گیر داد.

از همون اول صب تا وارد مدرسه سدم:

صفری(معاون): سپیده مانوت تنگه ها..

من:همش تقصیر این خیاطه بود خیلی تنگش کرده(حالا اونجا پیش خیاطه بساط داشتیم که مانتوهه آویزون نباشه بهم) (مث اینکه دوست دارن فحش بخورن از این گیرا میدن)

سر صف داشتم جغرافیا میخوندم:

خانم کلاه کج(اون یکی معاون):مگه نگفتم سر صف کتاب نیارین.بده من ببینم.

من: لازمش دارم.الان جغرافی داریم...(لا مصب مثل ماست میمونه باش که حرف میزنی انگار با دیوار حرف زدی جواب نمیده .مث گاو ول کرد رفت.)

سر کلاس جغرافی داشت درس میداد اصلا حس گوش دادن نبود با دلارام داشتیم روی یه تیکه کاغذ پیامک بازی میکردیم .درسش که تموم شد دبیر بلندمون کرد دو تا سوال پرسید از درس جدید جواب ندادیم انداممون رو به رنگ قهوه ای در اورد...چرا گوش نمیدین و از این حرفا...(آخه کی درس حفظی رو سر کلاس میشینه یاد بگیره؟!)

تازه قرار بود تا ساعت دو بمونیم واسه کلاس زبان انگلیسی..اما نمیدونم چرا دبیر ریاضی اومد سر کلاسمون ...واقعا برنامه ریزیهاشون تکه..انگار مسخره شونیم

راستی چند روز پیش هم که 110 یکی از بچه های مدرسه رو ساعت شیش و نیم صبح توی سه را فرودگاه با داداشش(منظور اینجا دوسته)گرفتن آبروشون رفت.110 بیخیالشون شد و مدیر ما ول نمیکرد تا دو روز پدر مادرشون میومدن مدرسه.یکی نیست بگه آخه خاک بر سرت این موقع صبح قرار واسه چیته آبرومون و بردی          ...منگل میزنن به خدا..(با حرص)

مامان و بابا هم رفتن اصفهان من و داداش و خواهرم تنهاییم.هم خوبه که کسی نیست گیر بده هم حوصله ام سر میره...

از فردا هم که بساط داریم واسه غذا خاله هم گیر داده بهم که از مدرسه بیا همینجا غذا بخور استراحت کن بعد از ظهر برو خونه درساتو بخون...زهی خیال باطل..پنج دقیقه اونجا بمونم سرسام میگیرم .بچه هاش خیلی شیطونن...همش میزنن تو سر هم

دیگه حوصله ندارم بنویسم.همین الانم میزان چرت و پرت رفته بالا.

اول میرم ادبیات میخونم بعد آپ میکنم...

قربونم برید

بای بای

 |+| نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 19:31  توسط Sepideh  | 
 
  بالا