تبليغاتX
من گلم تو منگلی با هم میشیم گلمنگلی
 
من گلم تو منگلی با هم میشیم گلمنگلی
 
 
وجود حر گونه قلت عملاعی در این وبلاگ یک عمر آدی مهثوب میشود
 

سلام.خوبین؟

یه کار مهم دارم باهاتون.

خیلی مهمه ها خوب بخونید این آپ رو که دیگه دچا سوء تفاهم نشید.(حال کردید تیکه ی سوء تفاهمو؟)

ببینید بچه های باغ گل مادربزرگ این وبلاگ دو تا نویسنده داره پس از این به بعد پایین پستهارو نگاه کنین تا زحمتای اون یکی نویسنده ی وبلاگ که 21 هست بدون جواب نمونه.آفرین که خوب خوب متوجه شدید...

این پست فقط برای همین موضوعه تا خوب یادتون بمونه.

اصلا خیلی تابلو چون طرز نوشتن من با 21 خیلی فرق داره.

آپهای من بیشتر طنز هستن و آپهای 21 معموا ادبی هستن

اما شما بازم یه نگاهی به پایین که اسم نویسنده رو مینویسه بندارید.

مــــــــــــــــــرســی

قربونم برید

بای بای

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 19:2  توسط Sepideh  | 
21

دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز
برای دلم
مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت

*
ولی هیچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد

*
یکی گفت:
چرا این اتاق
پر از دود و آه است
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است

*
و رفتند و بعدش
دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟

*
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست

*
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر
برای شما جا نداریم
از این پس به جز او
کسی را نداریم   

21
 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 21:37  توسط 21  | 

سلام.خــــوبین؟ چه خبراااا؟

الااااان عصر جمعه ست

راست میگن دل آدم عصرای جمعه میگیره ها

الان داره اذان میگه.صبر کنین دعا کنم

...

توجه توجه

اینا نکات حیاتین حتما بخونیدشون

حد اقل یه قسمت از آپها رو بخونین که توی نظرا مجبور نشین بنویسین

سلام سپیده چه وبلاگ جالبی داری موفق باشی به منم سر بزن...

شما هر چی بنویسین من یه سر میزنم به وبلاگتون.اینجوری کامنت گذاشتنتون مث یه وظیفه ست که با اکراه انجامش میدین

اگه هم آپ رو نمیخونین بگین نخوندم فقط اومدم بگم آپم سر بزن تا تعداد نظرام بره بالا..

اصلا به من چه شما کامنت بذارین چه جوریش میل خودتونه هر چی میخواین بنویسین

...

یه موضوع دیگه هم هست.من ایمیلمو گذاشتم تو وبلاگ که اگه کسی دوست داشت چیزی بنویسه تو وبلاگ بهم ایمیل بزنه.

لطفا توی یاهو بهم پی ام ندین.اون موقع من تحویلتون نمیگیرم ناراحت میشین.

اصلا ایمیلم رو برمیدارم اگه دوست داشتین توی ابین وبلاگ فعالیت کنید تو قسمت نظرات به طور خصوصی بگین.. 

مرســـــــــی

جدیدا یه جملهی قشنگ پیدا کردم که درصد عشقولکیش بالاست بخونین:

 یه قطره اشک میندازم تو دریا تا وقتی که پیداش کنی دوست دارم

هــــــــــــــــــه چه باحال(اشک شوق)

راستی یه چیزی...

از همون اول که رفتم مدرسه متوجه شدم اصلا چیزایی رو که روی تخته مینویسن نمیبینم.خلاصه رفتم بینایی سنجی و ...

کور بودم و خودم نمیفهمیدم.تازه دکتره گفت نزنم عینکمو احتمال اینکه شمارش بیشتر بشه هم هست...همینو کم دارم که شیشه ی ته استکان و بذارم رو چشمم.

دیدین ادم دو تا چشم داره که یکیش سمت چپه یکیش سمت راست؟

خوب اون چشمم که سمته چپه کورتره شمارش 0.75

اون سمت راستیه هم 0.5 

همش تقصیر این فرشید امینه 

اینقدر گفت سپیده تو چشات آینه ی نوره تا آخر عینکی شدم... 

خلاصه منم به جرگه ی عینکیا پیوستیدم 

بیخیال بابا مهم نیــــــست 

خوب دیگه ...

قربونم برید 

بای بای 

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 19:3  توسط Sepideh  | 
خوبه؟؟؟من باز خلاقیت به خرج دادم اثر هنری خودمه

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 22:18  توسط Sepideh  | 

سلام خوبین جیگرا؟ 

من که داغونم. بد جوری سرما خوردم.الانم که دارم آپ میکنم پتو پیچیدم دورم.گلوم هم خیلی درد میکنه.من نمیدونم با این گرمایی که اینجا داره من چه جوری سرما خوردم.عجب بدبختییییه هااا...

الان داره بازی استقلال و پرسپلیس رو نشون میده.من یکی که طاقت دیدنشو ندارم .حالم خوب نیست اصلا حوصله ی جوزدگی فوتبال رو ندارم.مگه مجبورم کردن.خوب تابلو همیشه به نغع پرسپلیس میگیرن اعصابمون میریزه به هم.اصلا بگذریم... چون 21 پرسپلیسیه

خلاصه اومدم یه کم براتون پرت و پرت بگم.یعنی از این به بعد بعضی وقتا جنگولک بازیای تو مدرسه رو واستون تعریف میکنم...

خوب کلاسای ما دومیها و سومیها طبقه ی دوم مدرسه ست.زنگ کلاس خورده بود و از اون بالا من و دلارام(یکی ازدوستای پایه ام تو کلاس)ایستاده بودیم و هم کشیک میدایم و دبیر هر کلاسی اومد بالا میرفتیم خبر میدادیم تا آماده شن سنگین و رنگین بشینن و موبایلاشون رو جم کنن(آخه موبایل تو مردسه مون ممنوعه میدونین که ...)هم داشتیم معلمایی رو که اون پایین ایستاده بودن صدا میکردیم و بعد قایم میشدیم .اصلا به این یادمون نبود که اگه صفری(خانم صفری معاون خشن مدرسمونه) از پله های پشت سرمون بیاد بالا نمیبینیمش .نگو نیم ساعته پشت سر ما ایستاده و داره نگاهمون میکنه.اول دلارام صفری رو دید جیغ زد سپیده صفری اومــــــــــــد.دویدیم سمت کلاس.شانسمون زد قیافه هامونو ندید نفهمید کی بودیم اما دید دویدیم تو کلاس 2/2 اومد دم در ایستاد محکم دو بار با دست زد به در و خلاصه بد جوری هیکلمون رو قهوه ای کرد و رفت...(فقط بفهمم کیا بودن.مگه دبیرا همسنتونن که بابهاشون شوخی میکنید؟واقعا برای اون دو نفر متاسفم.کارتون نهایت بی ادبی بود) بابا جمش کن .. << اینو ما گفتیم

به قول خالم خدا رحم کرد خشانت این صفری معروفه...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ نقطه سر خط

زنگ آخر بود.نمیدونم چرا امروز که سرما خوردم حس شیطونیم گل کرده بود.دین و زندگی داشتیم و دبیرشم که ... --->(خداییش بار اولی که وارد کلاس شد خود به خود کلمه ی پخمه اومد تو ذهنم )این جلسه که دیگه غوغا کرده بود از خوش تیپی .مانتوی بلند کرم رنگ پوشیده بود که زمینو جارو میکرد بعد دو تا چاک داشت تااااااااااااا بالای بالا.یکی نیست بگه آخه اســـکــل تو که چاک مانتوت تا اون بالاست چرا زیرش لباسی پوشیدی که بلند باشه ؟لباس زیریش تا زانوش بود و رنگشم گلبهی.تا دیدمش دست خودم نبود منفجر شدم.تا به بقیه ی بچه ها نمیگفتم وجدانم آروم نمیشد که.روی کاغذی که این زیر میبینین نوشتم دادم بچه ها بچرخونن تو کلاس اینم عکسش که یکی از بچه ها با گوشیش ازش گرفت داشت بلوتوث میکرد واسه بچه ها ...متنش از مهسا بود که جلوم میشینه

(همین الان استقلال گل زد.مبارکه استقلال چه کارش میکنه؟!سوراخ سوراخش میکنه... ...به ساعت آپ نگاه نکنین اول تو word مینویسم)

پخمه

خلاااااااصه با هم رفتیم تو کاسه..نه نرفتیم دبیرمونو کردیم تو کاسه.همه همدیگه رو نگا میکردن میزدن زیر خنده   این پخمه هم نمیفهمید تا بهاره خنگول(به خاطر این حرکتش بهش گفتم خنگــول هااااااااا . بچه ی باحالیه)که پشت سرم میشینه سرخ شده بود نمیتونست درست حرف بزنه ازش پرسید خانم لباستون گلبهیه؟؟ دبیره تازه میگه آره از کجا فهمیدی؟ ؟ منم گفتم خانم این بهاره لامصب علم غیب داره. .. نمیدونم معلمه باور کرد یا نه اما هر چی بود قانع شد..   

دیگه این دفه کلاس اصلا قابل کنترل نبود سرشو گرفت تو دستش.چند دقیقه همینجوری گذشت که آناهیتا(تازه اومده تو مدرسمون.جدیدا روش باز شده)گفت خانم مث اینکه حالتون خوب نیست اگه میخاین برین خونه ما حاضریم این جلسه رو بیخیال دینی شیم .بیچاره دیگه داشت به گریه میفتاد .آخرش درس رو بیخیال شد.دلم کلی براش ســـوخت تفلـــــک ... این بچه های ما هم که اصلا رحم ندارن.یاسمن و الهه شروع کرده بودن به آدامس ترکوندن.دبیرمون نمیفهمید کیه  هی سرک میکشید دیگه خودم به دادش رسیدم(البته لو ندادم فقط گفتم دخترای خوب از شما بعیده این کارای مبتذل مال پسراست...توجه داشته باشین خودم استاد ترکوندن آدامس به روشهای مختلف میباشم.)>. به قول نوید(چیه؟؟ 12 سالشه..)داداش نیلوفر:بویی از دختر بودن نبردین...

(خاک بر سرشون این استقلالیا تا حالا صد تا موقعیت از دست دادن... یاللا یاللا ما گل میخوایم یاللا.یه گل داریم دوسش داریم منتظر دومیشیم...

آره؟..

ااااااا چه بد پرسپلیس یه گل زد.

خوب بازی مساوی شد... اصلا بهتر...

خوب دیگه برم من مثلا حالم بده بهانه دارم که درس نخونم واسه فردا    

قربونم برید 

بای بای

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 18:13  توسط Sepideh  | 

21

رازه آدم و حوا :

 حوا در باغ عدن قدم میزد که مار به او نزدیک شد و گفت:

«این سیب را بخور.»

حوا درسش را از خداوند آموخته بود. پس امتناع کرد.

مار اصرار کرد:

« این سیب را بخور تا برای شوهرت زیباتر بشوی»

حوا پاسخ داد:

« نیازی ندارم. او که جز من کسی را ندارد.»

مار خندید:« البته که دارد!»

حوا باور نمی کرد.

مار او را به بالای یک تپه برد. به کنار چاهی! سپس گفت:

« معشوقه آدم آن پائین است. آدم او را آنجا مخفی کرده است. نگاه کن.»

حوا به درون چاه نگریست و بازتاب تصویر زن زیبایی را در آب دید و سپس سیبی را که مار به او پیشنهاد کرده بود خورد.  21

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 21:35  توسط 21  | 

سلام خوبین؟

خیلیا نظر خصوصی دادن میگن خودتو معرفی کن.

یه مبحث هست تو وبلاگ به اسم سپیده شناسی که این زیر مشاهده میکنید

سپیده شناسی

 

نام: سپیده

تخلصها:

سپید

یه مدت هیولا

پیشی

نام خانوادگی: داری مییترکی که نمیگم آره؟ هه هه    

تاریخ تولد: ۲۶/۱۱/۱۳۷۰ 

مقطع تحصلی:دوم دبیرستان

معدل:19.21(پس فکر نکنین میام نت بچه تنبلم) 

محل تولد: اهواز البته بچه ی آبادانم

محل زندگی: اهواز

شکلک مورد علاقه:

تکه کلام: باشه

دشنام ها(همون فحش): خاک بر سرت کنن / احمق / هوووی / گلاب به روتون گوزو

رنگهای مورد علاقه: آبی کمرنگ / زرد / صورتی

غذاهای مورد علاقه: فقط فست فود(هایدا - هات داگ - پیتزا یونانی)

سرگرمیها: کامپیوتر / 2 هفته ست درسم بهش اضافه شده / پیامک بازی(اس ام اس)

خواننده مورد علاقه: شادمهر عقیلی که تکه بعد:داریوش ، سیاوش قمیشی ، عارف ، گوگوش داخلیا هم یگانه و چاووشی رپ هم پاستوریزه هاشو گوش میدم:اول هیچ کس بعد rezaya&2afm تتلو پیشرو تهی ابلیس دیو یاس 

ساز مورد علاقه: سه تار میزنم گیتار ویولون هم دوست دارم

ورزشهای مورد علاقه: اول از همه اسکیت دوچرخه پینگ پنگ تکواندو فوتبال

تیمهای مورد علاقه: اول از همه بگم نه قرمز نه آبی فقط زرد طلایی (البته آبی هم هست)

باشگاهای اروپا هم اول بارسلنا بعد آث میلان و منچستر

تیم ملی هم ایتالیا برزیل پرتغال آرژانتین

بازیکنهای مورد علاقه: کاکا کریستین رونالدو دلپیرو(فقط به خاطر یکی از بچه ها ولی خدایی بازیکن باحالیه خودمم دوسش دارم) ژاوی فیگو و ...

انگیزم از راه انداختن وبلاگ: کسب تجربه در این زندگی پر بار  

قد: 161 وزن: 45  

وضعیت ظاهری: نمیشه از خودم تعریف کنم فقط میگم چند بار با آنجلینا جولی اشتباهم گرفتن

 

خوب به سلامتی تمام شد فکر کنم به اندازه ی کافی شناختینم بسه تونه دیگه بیشتر از این بگم جسارت نباشه پسرا پررو میشن 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 18:47  توسط Sepideh  | 
سلام بچه ها خوبین خوشین؟

تبریک میگم روز کودکه  

  روز حهانی کودک مبارک  

( عکس دو کودک که بسیار دوستشان میدارم )

Benyamin & Aida

 |+| نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 19:4  توسط Sepideh  | 

حوادث

به نقل از خبرگزاری snh شنبه هفتم مهر ماه اتوموبیل پژو206 مشکی رنگی که سن هر سه سرنشین از20 سال تجاوز نمیکرد آنقدر جوزده شدند که به جدول زدند.

این حادثه زمانی رخ داد که تعداد زیادی دانش آموز در همان نزدیکی منتظر آمدن اتوبوسهایشان بودند تا به مدرسه برروند.

یکی از شاهدان که نخواست نامش فاش شود گفت:

"حقشونه این قرتی بازیا مال این موقع روز نیست."

صحنه ی حادثه:

حدود ساعت هفت و سی دقیقه ی صبح راننده ی اتوموبیل یاد شده در حالی صدای سیستمش را بسیار بالا برده بود  با سرعت زیادی در خیابانهای همان محل ویراژ میداد و به اصطلاح خودشان هنگام پیچیدن دستی(ترمز دستی)می کشید کنترل اتوموبیل را از دست داده و با جدول برخورد کرد. 

موضوع پستو حال کردین؟ به من میگن سپیده خلاق

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 19:36  توسط Sepideh  | 
سلام برو بچ خوبین؟

من دوباره اصفهان بودم.جاتون خالی یه هفته اول مدرسه رو هم نرفتم.

دانش آموزا مدرسه خوش میگذره؟    سعی کنین خوش بگذره

بروبچ دانشجو هم خوش بگذرونین

(شما جنبه ی بد آموزیشو بی خیال شین مث بلانصبت خر درس بخونین و خوش بگذرونین )

ها راستی نماز و روزه هاتونم قبول باشه.

 

 |+| نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 19:0  توسط Sepideh  | 

  واقعا قابل تحسینه

 21

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند.   آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند. 

بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند:

«نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .»

پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.

یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.

پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.

سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.

پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . »

مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.

بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.»

همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»

پیرزن جواب داد: «بفرمایید.»

- چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ »

پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــا !»   21

 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 23:21  توسط 21  | 
 
  بالا