تبليغاتX
من گلم تو منگلی با هم میشیم گلمنگلی
 
من گلم تو منگلی با هم میشیم گلمنگلی
 
 
وجود حر گونه قلت عملاعی در این وبلاگ یک عمر آدی مهثوب میشود
 
21 . A 

پیرمرد ثروتمند در بستر مرگ تنها پسرش را صدا زد تا اخرین نصایح را به او بکند: فرزندم ازمال دنیا تو را بی نیاز گرداندم اما بدان پس از مرگم کسانی گردت می ایند که تنها تو را بخاطر ثروتت میخواهند پس مراقب باش و ثروتت را بهر هر نورسیده ای بهدر مده اما اگر چنین شد و زندگیت را بر باد رفته یافتی پس دست نیاز به سوی خلق دراز مکن که اگر چنین کنی عمری بنده او خواهی بود و برای چنین روزی طناب داری برایت اماده کرده ام برو و خود را راحت کن.
پیرمرد مرد و پسر زندگیش تازه اش را اغاز کرد چه بسیار دوستانی که او را تنها نمیگذاشتد و در تمام خوشیها همراهش بودند پسر فرمان پدر را فراموش کرده بود و در پی خوشگذرانیش بود اما سرانجام روزی فرا رسید که تمام زندگیش را بر باد رفته یافت. دیگر هیچ کس را در کنارش نمی دید انها فقط رفیق خوشیهایش بودند. پس بیاد سخن پدرش افتاد و از کرده خود پشیمان شد و تنها راه باقیمانده را اخرین فرمان پدر یافت سر بر بالای دار برد و خود را رها کرد وبا ان تمام ارزوهایش را. اما طناب پاره شد و از لای چوبهای پوسیده سقف سکه های طلا بر سرش ریخت.آری. پدر دانا حتی فکر چنین روزی را هم کرده بود. پسر خوشحال از تدبیر پدر شد و زندگی دوباره ای اغاز نمود اما اینبار میدانست چه باید بکند.21

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 14:28  توسط 21  | 

سلام خوبین؟خوشین؟ خوش میگذره؟خیلی کار خوبی کردین اومدین سر زدین آخه امروز موضوع پستم فرق داره. بازم تولده.آره دیگه ما اینیم...

تولد بیست و یکه.

21 جون تولدت خیلی مبارک...   

یه شعر هست که میگه

گاو و الاغ و اردک....کبریت و گاز و فندک....گنجشک و غاز و لک لک....تولدت مبارک

بازم تولدت مبارک

به همه ی آرزوهات برسی

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 2:24  توسط Sepideh  | 

سلام

اینقدر گفتین مطالب وبلاگ رو خودت بنویس که معذب شدم .ولی یه خورده که فکر کردم گفتم به مناسبت تولد وبلاگ یه تغییراتی بدم.البته من تنها نه با کمک دوستم یعنی 21 نویسنده ی دیگه ی وبلاگ . نسشتم یکی از قصه هایی رو که مامانبزرگم قدیما برام تعریف میکرد( ) نوشتم.البته با یکم تغییر.

یکی بود پنج شیش تا نبود یه مامان سوسکه یه بابا سوسکه بودن که سه تا بچه سوسک داشتن.اولی که پسر بود اسمش سوسکا بود که ازدواج کرده بود و حالا دو تا بچه سوسک خیلی ناز داشت.دو تا بچه ی دیگه هم دختر بودن.سوسکو و سوسکی که البته سوسکو هم بعد از دو سال پشت کنکوری بالاخره کاردانی قبول شده بود و داشت افتخار آفرینی میکرد .فقط سوسکی مونده بود تو خونه.بابا سوسکه یه مزرعه داشت که از صبح زود تا عصر میرفت اونجا و کار میکرد.سوسکی هم هر روز ظهر با بقچه ی نهار که مامان سوسک داده بود بهش میرفت پیش باباش و تا عصر اونجا بازی میکرد تا با باباش برگرده.یه روز وقتی داشت میرفت سمت مزرعه یه سوسک پسر اومد و بهش شماره داد.سوسکی هم که دید پسره خوشکله بهش گفت امروز ساعت چهار بهت زنگ میزنم واسه همین زودتر از باباش مزرعه رو ترک کرد.ساعت چار که شد رفت سر خیابون و با تلفن کارتی زنگ زد به پسره که شمارش نیفته.با هم حرف زدن و سوسکی فهمید که اسم پسره سوسکانه.خلاصه یه دل نه صد دل عاشق هم شدن .چند روز بعد که روز تولد سوسکی بود با هم رفتن کافی شاپی(ت و ا ل ت) که کنار مرزعه ی سوسکی اینا بود قرار گذاشتن و سوسکان گلاب به روتون یه چیزی هدیه داد به سوسکی که البته من نمیگم چی بود چون وبلاگ ما از این کلمات استفاده نمیکنه و با ادبتر از این حرفاست فقط بدونین سوسکی خیلی خوشحال شد.چه رمانتیک...!

خوب بچه ها جون اگه گلاب به روتون کار واجبی دارید برید انجام بدید چیزی هم میخواین بخورین زود برید تا منم یه لیوان آب بخورم گلوم خشک شد.بقیه ی داستان رو هم توی ادامه ی مطلب بخونین...

 

 (راستی اگه اشتباه تایپی داشت اصلا اشکال نداره مهم نیست به روم نیارین )


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 5:28  توسط Sepideh  | 

سلام

این ویلاگ 1 سالش شدو هنوز هیچی نشده.کمک کنین تا بهتر بشه.پایین هر پست یه قسمت هست که مخصوص شماست.بهش میگن آرشیو نظرات اونجا هر پیشنهاد یا انتقادی دارین بگین.البته تعریف هم بکنیدا(منظورم اینه که:4تا نظر بدین .کشتینم)میخواین منم برم مث وبلاگای دیگه مطالب رو بزنم تو عشقولک بازی؟بده میاین میخندین؟

از همه ی اونایی که تو این یه سال همکاری کردن خیلی خیلی ممنونم.

خلاصه

همه با هم دست دست بخونین:  

تولد تولد تولدت مبارک

چه خوبه هااا

خوووووب رسیدیم به جای حساس یعنی کیک.بروبچ حمله کنید(نکته:اگه خیلی هوس کیک کردین میتونین برین بخرین بعدشم مسواک بزنین )

راستی هدیه هاتونم بدین دیگه تولد تعطیله باید برین خونه هاتون تا نریختن جمعون کنن ببرنمون

 |+| نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 2:18  توسط Sepideh  | 

آرایشگاه

 

مردی به آرایشگاه رفت تا آرایشگر موهایش را کوتاه کند . آرایشگر که مشغول کار شد طبق عادت همیشگی با مشتری شروع به صحبت کرد . درباره موضوعات گوناگونی صحبت کردند تا موضوع گفتگو به خدا رسید . آرایشگر گفت : من هرگز به خدا اعتقاد ندارم . مشتری پرسید : چرا اینگونه فکر می کنی ؟ آرایشگر گفت : کافی است پایت را از اینجا بیرون بگذاری و به خیابان بروی و دریابی که خدا وجود ندارد . چرا این همه آدم بیمار و فقیر در جهان هست ؟ اگر خدا هست وجود این همه آواره به چه معنی است ؟ دلیل این همه مشکل که مردم دارند چیست ؟
اگر خدا هست پس نباید رنجی وجود داشته باشد . من نمی توانم تصور کنم خدایی که همه را دوست دارد ، اجازه دهد این وضعیت ادامه داشته باشد .
مشتری لحظه ای فکر کرد ولی نخواست جوابش را بدهد که مبادا مشاجره ای در بگیرد .
بعد از اتمام کار وقتی مشتری آرایشگاه را ترک کرد درست همان لحظه مردی را با موهای بسیار بلند و ریش های ژولیده و بسیار کثیف دید. مشتری به آریشگاه برگشت و به آرایشگر گفت : آیا می دانی که در دنیا هرگز آرایشگر وجود ندارد ؟
آرایشگر گفت : چگونه چنین ادعائی می کنی, در حالی که من اینجا هستم و همین چند دقیقه پیش موهای ترا اصلاح کرده ام ؟
مشتری ادامه داد : آرایشگر وجود ندارد چون اگر وجود داشت آدمی به آن شکل و شمایل با آن موهای بلند و ژولیده وجود نداشت و اشاره کرد به همان مرد کثیف و ژولیده که حالا داشت از مقابل آرایشگاه عبور می کرد . آرایشگر گفت : نه, من وجود دارم, چرا آن مرد به پیش من نمی آید ؟
مشتری گفت : و نکته همین جاست , خدا هم وجود دارد. دلیل وجود این همه این مشکلها آن است که مردم به سوی خدا روی نمی آورند و دنبالش نمی گردند.

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 21:2  توسط 21  | 

عشق بورزید تا به شما عشق بورزند.!

 
 روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد. دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
 دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
  زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است.

 
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 20:57  توسط 21  | 
سلام بچه ها بیستم تولد وبلاگ یالا هدیه بدین

 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 23:54  توسط Sepideh  | 
 ZEDE HAL YANI :

1-rooze konkour khab bemouni!!

2- sarbazi beyofti labe marz

3- vaghti dari ba yeki ashna mishi (chat) va kar be
shomare mirese karetet tamoum she

4- zede hal yani ba 9/75 oftadan

5-vaghti to mashin dari efe miyay khamosh koni.

6-zede hal yani vaghty ba doost dokhtare dovomet miri
 biroon doost dokhtare avaleto bebini ba doost
 pesare dovomesh !!!

 |+| نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 13:30  توسط 21  | 

نوشته هاي يك كودك

نام و نام خانوادگي : كاظم تبريزي؛ كلاس: دبستان

موضوع انشا: سال گذشته را چگونه گذرانديد؟

 

قلم بر قلب سفيد كاغذ مي گذارم و فشار مي دهم تا انشاء ام آغاز شود. سال گذشته سال

 

بسيار خوبي و پر بركتي مي باشد. سال گذشته پسر خاله ام زير تريلي ٌّ چرخ رفت و له

 

گشت و ما در مجلس ترحيمش شركت كرديم و خيلي ميوه و خرما و حلوا خورديم و خيلي

 

خوش گذشت. ما خيلي خاك بازي كرديم. من هر چي گشتم پسرخاله ام را پيدا نكردم. در آن

 

روز پدرم مرا با بيل زد، بدون بي دليل! من در پارسال خيلي درس خواندم ولي نتوانستم

 

قبول شوم و من را از مدرسه به بيرون پرت كردند. پدرم من را به مكانيكي فرستاد تا كار

 

كنم و اوستاي من هر روز من را با زنجير چرخ مي زد و گاهي موقع ها كه خيلي عصباني

 

مي شد من را به زمين مي بست و دو سه بار با ماشين يكي از مشتري ها از روي من رد

 

مي شد. من خيلي در كارهاي خانه به مادرم كمك مي كنم. مادرم من را در سال گذشته خيلي

 

دوست مي داشت و من را خيلي ماچ مي كند ولي پدرم خيلي حسود است و من را لاي در

 

آشپزحانه مي گذاشت. در سال گذشته شوهر خواهرم و خواهرم خيلي از هم طلاق گرفتند و

 

خواهرم بسيار حامله است و پدرم مي گويد يا پسر است يا دوقلو، ولي من چيزي نمي

 

گويم! در سال گذشته ما به مسافرت رفتيم و با قطار رفتيم. من در كوپه بسيار پدرم را

 

عصباني كردم و او براي تنبيه من را روي تخت خواباند و تخت را محكم بست و من تا

 

صبح همان گونه خوابيدم! پدرم در سال گذشته خيلي سيگار مي كشد و مادرم خيلي ناراحت

 

است و هي به من ميگويد: كپي اوغلي، ولي من   نمي دانم چرا وقتي مادرم به من فحش

 

مي دهد، پدرم عصباني    مي شود! در سال گذشته ما به عيد ديدني رفتيم و من حدودا

 

خيلي عيدي جمع كرده ام، ولي پدرم همه آن ها را از من گرفت و آنتن ماهواره اي خريد كه

 

بسيار بد آموزي دارد و من نگاه  نمي كنم و پدرم از صبح تا شب شو نگاه مي كند و بشكن

 

مي زند. پدرم در سال گذشته رژيم گرفته است و هر شب با دوست هايش آب و ماست و

 

خيار مي خورند و مي خندند ...

 

... من خيلي سال گذشته را دوست دارم و اين بود انشاي من

 

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 23:47  توسط 21  | 
سلام.خوبین همتون؟

 ۲۱ نویسنده ی جدید وبلاگه.

خوش اومدی موفق باشی

---------------------------------------------------------------------

اصولا واژه خودکشي به معني خود کشتنه. يعني در اين عمل فرد اونقدر خودشو مي‌کشه که ميميره و اين خود کشتن به علت وارد آمدن مصايب و رنج‌هاي فراوان يا
 بالعکس صورت مي‌گيره
حالا فرض مي‌کنيم: طرف تنها مياد توي يه اتاق و در رو قفل مي‌كنه و عزمشو براي خودکش جزم مي‌كنه. به دور برش نگاه مي‌كنه و اين وسايل رو مي‌بينه

1.طناب.

2- سيخ کباب.

3- کبريت آغشته به بنزين .

4-  قرض دياز پام.

5- آمپول هواي تهران.

6- دندون مصنوعي حاج خانمشون.

7- لوله گاز.

8- پاکت نايلون.

9- چاقوي ميوه بري.

10- نخ کاموايي.

11- سوزن لحاف دوزي.

12- تيغ ريش تراشي مصرف شده.

13- مرگ موش.

خب... براي شروع بد نيست.

ولي نظرتون رو به يه موضوع مهم ولي پيش پا افتاده، جلب مي‌كنم: «تصوير و قيافه و ديسيپلين شما بعد از مردن خيلي مهمه»
فرض کنيد درب اتاق شما رو مي‌شکنن و شما رو در حالتي پيدا مي‌کنن که از يه طناب از سقف آويزونيد و داريد مثل پاندول ساعت تاب مي‌خوريد و زبونتون مثل زبون بلانسبت سگ آقاي پتيول از دهنتون آويزونه و صورتتون سياه و ورم کرده و احتمالا در اثر فعل و انفعالات شيميايي شلوارتون هم خيسه.
نه... خودتون جاي تماشاگرا باشين، حالتون بهم نمي‌خوره؟ احساس انزجار بهتون دست نمي‌ده
قيافه شما بعد از خودکشي بايد از هميشه معصومانه تر... از هميشه زيباتر و از هميشه دوست داشتني‌تر باشه تا دل همه حسابي بسوزه.
با اين حساب، دور حلق آويز کردن... خودسوزي... و خفه‌گي با گاز رو خط بگيريد.
يه بنده خدايي از دوستان، خيلي جالب خودکشي کرده که در نوع خودش يه ابتکاره.
ايشان، دوتا انگشت شصتش رو فرو کرد توي سوراخاي دماغش و با انگشتاي ديگرش هم دهنشو محکم گرفت و اونقدر خودشو خفه کرد تا مرد!
فقط بدي کارش اين بود که هيچکس بعد از مرگش انگشتاي شصتشو از توي دماغش بيرون نکشيد... چون به هر حال کار کثيفيه. حالا خودتون قضاوت کنيد. اين خودکشي ترحم کسي رو بر مي انگيزه؟
يا اونايي که روي سرشون نايلون مي‌کشن و دور گردنشون روي نايلون رو با طناب مي‌بندن و يا اونايي که خودشون رو جلوي ماشين ميندازن و له مي‌شن... اينا همشون ديوونه‌ان.
خودکشي ايده‌آل خودکشي است که بدون درد، بدون عوارض جانبي، بدون تاثيرات بد و منفي روي صورت و اندام، بدون صدا، بدون کثافتکاري و... باشه .
ژاپوني‌ها يه جور خودکشي جالب رو ابداع کردن به اين صورت که يه سوزن جوالدوز رو برداشته و از روي سينه فرو مي‌کنن توي قلبشون. البته اين کار يه کم درد داره. يه جورايي حس مي کنيد که توي سينه تون آب جوش داره قل مي‌زنه. ولي حداقل، عوارض ظاهري نداره. ولي بديش اينه که حتما مي‌ميريد.
در صورتي که خودکشي وقتي خوبه که شما نميريد.
يه جور خودکشي که بيشتر بين شکمو‌ها رواج داره استفاده از خوراکي براي مردنه. اين نوع خودکشي خيلي حال داره... چون حداقل گشنه نميميري! و خوبي مهم ترش اينه که به سر منزل مقصود هم نمي‌رسي و معمولا زنده مي‌موني. نمونه‌اش اينكه: يه بنده خدايي که با سي‌تا قرص ديازپام خودکشي کرد و دور و بري‌ها به هواي اينکه مرده خاکش كردند و يارو بعد از دو سه روز خواب ملس چشاشو باز کرد و ديد: اي دل غافل... همه جا سياهه و يه موش هم داره انگشت پاشو مي‌جوه. زنده بگوري خداييش وحشتناکه....
اول خوب فکراتونو بکنين بعد خودتونو بکشيد:
يه موضوع مهم توي خودکشي، پشيموني ديرهنگامه. هشتاد و نه درصد کسايي که خودشون رو مي‌کشن، وسط يا آخر کار پشيمون مي‌شن و اين در حاليه که هيچ راهي براي برگشت نيست. يه يارويي براي خودکشي يه تيکه پارچه رو گلوله مي‌کنه و فرو مي‌کنه توي حلقش و با ته گوشکوب ميده بره پايين ولي همون لحظه پشيمون مي‌شه و اين درحاليه که داره خفه مي‌شه... يارو مي‌دوه بيرون و از شدت عجله از روي پله‌هاي آپارتمان پرت مي‌شه پايين و مي‌ميره... و جالب اينکه مرگش به علت ضربه مغزي اعلام شد نه خفگي!
نکته مهم ديگه اينه که مدت خود کشي نبايد زياد طولاني باشه:
مثلا فرض کنيد در نوع رگ زدن خيلي طول مي‌کشه تا خون تموم بشه و تازه آلودگي خون روي زمين و لباساتون رو هم در نظر بگيريد.
يا استفاده از گاز شهري امکان داره باعث بشه نه تنها خودتون بميريد بلکه خونه و بقيه رو هم بفرستيد روي هوا !
پس عاقلانه تر رفتار کنيد.
تا حالا به چند نتيجه مهم رسيديم كه سعي كنيد در خودكشي حتما اين نكات را مدنظر قرار دهيد:

1- زمان خودکشي رو درست انتخاب کنيد. (بهترين موقع بعد از ظهر ساعت شش)

2- مبادا بعد از خودکشي از ريخت و قيافه بيفتيد.

3- بهترين لباستونو تنتون کنيد.

4- حتما يه يادداشت بذاريد و علت خودکشي رو شرح بديد و انگشت هم بزنيد.

5- خواهشا زياد کثيف کاري نکنيد.

6- موقع خودکشي لبخند بزنيد تا لبخند روي لبتون باقي بمونه.

7- لطفا چشاتونو باز نذاريد چون خيلي وحشتناکه.

8- يه بسته دستمال کاغذي حتما روي ميزتون باشه.

9- اتاقتونو قبل از خودکشي مرتب کنيد. (پليسا ببينن خوب نيست.)

10- رد انگشتتونو همه جا بماليد تا بفهمن خودتون، خودتونو کشتيد.

11- يه جوري خودکشي کنيد که دوباره بشه زنده تون کرد.

12- دليلتون براي خودکشي قانع کننده باشه.

13- براي مسايل عشقي خودکشي کردن کار الاغاست... بلانسبت شما.

14- قبل از خودکشي حتما يه فال حافظ بگيريد.

15- قبل از خودکشي استفاده از ادکلن و دئودرانت و زدن مسواک يادتون نره.

16- بهتره بعد از مرگ... مثلا مرگ... در حالت دراز کش باشيد.

17- اگه توي دستتون يه گل سرخ باشه صحنه خيلي رمانتيکتر و رويايي‌تر به نظر مياد و اشک آور تره.

18- در اتاق رو حتما قفل کنيد که جريان هيجان انگيزتر باشه.

19- قبل از خودکشي حتما گريه کنيد . صورتتون اشک آلود باشه.

20- خودتونو براي رفتن به جهنم رفتن آماده کنيد.


حالا جديد ترين و راحت ترين روشهاي خودکشي براي جنس نرينه

«استفاده از جوراب»

تخت خواب رو آماده کنيد. تمام تن و سرتونو ببريد زير پتو .

خيلي آروم نوک انگشتاتونو از زير پتو بيرون بياريد و جوراباتونو ببريد زير پتو .

هيچ راه نفوذي براي هوا نذاريد.

يک ساعت بعد... شما مرديد.

خدا رحمتتون کنه.


 براي جنس مادينه:

« سوء استفاده از موش»

تخت خواب رو مرتب کنيد.

بريد زير پتو.

اتاق حتما کاملا تاريک و ساکت باشه.

حالا چشماتونو ببنديد و فرض کنيد يه موش خوشگل داره روي تنتون راه ميره.

خواهش مي‌کنم جيغ نزنيد و بدون سر و صدا از وحشت زياد بميريد.

مرسي ...

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 0:27  توسط Sepideh  | 
 
  بالا